خرید بک لینک
علی،آمد!و انگار که هزار سال بود ما را ندیده است و ما هم او را ندیده ایم!حالش خوب نیست،کمی سرما خورده و این روز گار بلایی به سرش آورده که هر روز آرزو می کند که کاش همین جا پیشمان بود و مشهد نمی رفت!مامان و بابا و خاله و آبجی می گویند خوب شد رفت تا قدر عافیت را بداند!تا بفهمد این جا بهار است و حسرتش به دلش بماند!پسره خوشی زده زیر دلش و از این حرف ها...اما من می گویم،خوب شد رفت،نه بخاطر شکسته شدن غرورش یا یادگرفتن نظم و این که حالا باید سختی بکشد و مرد بار بیاید...خوب شد رفت،حالا نماز می خواند.

برچسب: صد و هفتاد شهید غواص,صد و هفتاد غواص,صد و هفتاد وپنج شهید غواص,صد و هفتاد وپنج غواص,صد و هفتاد شهید,صد و هفتاد و پنج شهيد,صد و هفتاد و پنج شهید,صد و هفتاد و پنج,صد و هفتاد و پنج شهيد غواص,صد و هفتاد و پنج غواص دست بسته, نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 20:28

خانومِ نون،زن قد بلندی بود. آن موقع ها که مدرسه نمی رفتم و موهایم فرفری بود،مامان و بابا یک اتاق از خانه مان را به او کرایه دادندتا به زن های بی سوادِ محله چیز یاد بدهد!بعد ها شد دفتر دار یا همان معاون نمی دانم چی چیِ دوران اول دبیرستانم!یعنی زمانی که موهایم دیگر فرفری نبود!یک زن قد بلند و مهربان!با پوستی سفید و چشمهای ریز!از او چیز زیادی به خاطر ندارم فقط یادم است می ایستاد پای تخته و حرف آآآآآ را می کشید!بعد تر ها هم که بزرگ تر شدم جز یک بار او را ندیدم!یعنی همه اش توی دفترش بود! اما یک روز مامان نشست و گفت خانومِ نون،یک روز که تنها بوده اند نشسته است و زند

برچسب: صد و هفتاد شهید غواص,صد و هفتاد غواص,صد و هفتاد وپنج شهید غواص,صد و هفتاد وپنج غواص,صد و هفتاد شهید,صد و هفتاد و پنج شهيد,صد و هفتاد و پنج شهید,صد و هفتاد و پنج,صد و هفتاد و پنج شهيد غواص,صد و هفتاد و پنج غواص دست بسته, نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 9:13

دارم به فاطمه ، دوست دوران اول دبیرستانم فکر می کنم.او آن زمان ها که پانزده سال داشتیم در خانواده ای شاد زندگی می کرد!و یک برادر داشت!مادرش از مادرهای همه ی ما جوان تر بود و پدرش هم از پدرهایمان!آنها یعنی پدر و ماپرش آنقدر به هم علاقه داشتند که پدرش مثل این جوان های امروزی جاکلید دو تیکه به مادرش هدیه می داد!و مادرش با علاقه ی وافری در مورد شوهرش حرف می زد!بعد ها از هم جدا شدیم!فاطمه و خودم را می گویم!و سال بعد مادرش را دیدم که یک کوچولو در بغل داشت و فهمیدم خانواده ی خوش بخت چهارنفره شان یک عضو جدید دارد! دو سه سال بعد وقتی کنکور دادیم من در یک رشته و او در ت

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 1:59

باز دوباره لوله ی منتهی به فاضلاب اشپزخانه خراب شده،در این شش ماهی که اینجا ساکنیم حسابی اذیت مان کرده!داشتم می گفتم!امشب که باز میخواستم خروارها ظرف نشسته ی از دیشب مانده را بشورم دیدم قالیچه ی کوچک اشپزخانه نم دارد و به عبارتی میتوان گفت اب چکان شده بود!همان جا دست کش ها را به شکل خشونت امیزی در اوردم و زانو زدم و گریه کردم و اشک ریختم که چرا امشب که نه کارهایم را کرده ام و نه درس فردا را خوانده ام!و آمد و دست هایش را گذاشت روی شانه هایم...گفت ما از این جا می رویم...

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 1:59

اوضاع خوب نیست

ده و نیم که میشه پلکام سنگینه

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت: 16:43

خیلی زود می گذره!زندگی رو میگم!انگار همین دیروز بود که خسته و کوفته شبا می رسیدم و دوباره حجم بزرگی از غم ها بهم حمله میکرد!ولی حالا چی!!الان همین الان مرغ و گذاشتم بپزه و روبروی تی وی دراز کشیدم و منتظرتم!دارم بابا لنگ میخونم و باز هم منتظرت هستم!اینجا دلم خوش است کنار تو...

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 4:53

امروز دربین ساعت های دو تا سه و نیم عصر یک نفر رو به رویم نشسته بود که از هر لحاظ میشد گفت که بسیار بسیار موفق است!خانم دکترحقوق که هنوز دفاع ش خشک نشده بود!با نوزده هم قبول شده و در دانشگاه خودمان شاگرد اول دکتری بود! اولش نشست در مورد سختی های دفاع و اینکه چقدر این سختی ها با تدریس به ما آسان شده بود تعریف کرد و بعد در مورد خوابیدنش بعد از پرسیدن مان و بعدش در مورد درس خواندنش و بعد باز هم درمورد ازدواجش که برخلاف عرف رایج پس از فوق بود! و چقدر گفت و آخر به این نتیجه رسیدیم که او اصلا هدفش درس خواندن نبوده است و آنرا جز کوچکی از زندگی میداند!زندگی اش برایم

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 11:38

صفحه بندی